تبليغاتX
رها
داستان دفتر قلب من نیز مرگ احساس است همین

           

                     ای اقا ...

 

ای که خودت می دانی من دوستت دارم . تو عطر منی

عطر محمدی من. بیا وبا حضورت فضای این خانه غمگین

را عطراگین کن و بهشت موعود را ارزانیم کن. بیا و

 اولین و اخرین  ارزوی من را بر اورده کن که چه سخت

است دوری و انتظار. عطر محمدی بیا ونجاتم ده از همه

سختی ها و بلایای زندگی . اری چشمانم به ذوق دیدن

تمشال مبارکت انقدر گریسته است که چشمه اشک چشمان

ز اب ، خون گریه میکند . چه صفایی دارد شبهایه طولانیه

جمکرانت ، چه زیباست قلبهایی که برای دیدن تو میتپد ،

اری . اقا شاید این جمعه بیایی شاید ..  بیا و دست مرا

بگیر ومگذار در نیستی غرق شوم . نگذار منجلاب دنیای

مادی مرا با خود ببرد . بیا و با حظور الاهیت بر زخم کهنه

ظلم و ستم نور روشناییت را بگستر که تاریکی از امدنت

بر خود خجل است. پس بیا که دلها غمگینند و چشمها بارانی.

           

       هدیه به اقا امام زمان  ( ع )

    

    

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  پنجشنبه 1387/01/29 حرف دلمو درساعت12:7 بعد از ظهر توسط نیما | 

زندگی رويا نيست

زندگی زيبايي ست 

        می توان، بر درختی تهی از بار، زدن پيوندی.

 می توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهی بذری ريخت

            می توان، از ميان فاصله ها را برداشت 

                            دل من با دل تو،

                هر دو بيزار از اين فاصله هاست

 

                    

 

           من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم

 

        پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند

 

                    آرام گل بگو گل بشنو

 

   هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 

            شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

 

         شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 

                 بر درش برگ گلي ميكوبم

 

          و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

 

          اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

 

    تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

 

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  دوشنبه 1386/07/23 حرف دلمو درساعت4:39 بعد از ظهر توسط نیما | 

خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من گفتگو كني؟

 

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد.

 

 خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است.

 

 در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

 

پرسيدم  : چه  چيز بشر، شما را   سخت متعجب  مي سازد؟

 

 خدا پاسخ داد : كودكيشان،

 

اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند، عجله  دارند  كه بزرگ شوند بعد دوباره

 

پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند. اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست 

 

مي  دهند تا پول به   دست آورند و بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره

 

سلامتي  خود را به دست بياورند.

 

اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند، و بنابراين نه در 

 

حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده.

 

 

 اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند، و به  گونه اي 

 

مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند.

 

 براي مدتي   سكوت كرديم،

 

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك كريم

 

مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را بندگانت بياموزند؟

 

 او گفت : بياموزند  كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان باشد.

 

همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست داشته باشند.

 

بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند.

 

 بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي   در قلب آنان كه

 

دوستشان داريم ايجاد  كنيم، اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم.

 

 بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد، كسي  است كه به 

 

كمترين ها نياز دارد.

 

بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند، فقط  نمي دانند كه  چگونه

 

احساساتشان را نشان دهند.

 

 بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را متفاوت

 

ببينند.

 

بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها  بايد خود را نيز

 

ببخشند.

 

 من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم.

 

 آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد بندگانتان بدانند؟

 

 خداوند لبخند  زد  و  گفت:

 

فقط اينكه  بدانند من اينجا هستم، هميشه

 

 

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  چهارشنبه 1386/06/14 حرف دلمو درساعت3:59 بعد از ظهر توسط نیما | 

آن روز که تو را دیدم وبه آن نگاه پرخروشت دل باختم

 غربت چشمانت را چه آشنا یافتم

 آن نگاه با من غریبه نبود

 نگاه تو را در امتداد رویاهایم دیده بودم

 آن روز که نگاهم به نگاهت پیوند یافت قلب بیمار اما عاشقم به

تپش افتاد

 ومن

 ومن زندگی دوباره را با عشق تو یافتم   

 ای زندگانی من

 ای همه وجود من

 ای آغاز وپایان من

         با تمام وجود ترانه دوست داشتن تو را فریاد می زنم

                     

        دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده
 

               دلم هوایت را کرده است

                 

                       میبینی!

                   

                دوباره بیقرار شده ام

                 

                     گیج شده ام

   

 تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش

                   

                دوستت دارم نازنینم

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  سه شنبه 1386/05/23 حرف دلمو درساعت1:36 بعد از ظهر توسط نیما | 

                

آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف آن آسمان آبي فرش آن

 

خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .

 

ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را

 

با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و

 

هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم او اشک چشمانش را در

 

ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک

 

او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم

 

صدا خواهم کرد .

 

آري تکيه گاه من در اين هستي آسمان است و من سر بر شانه هاي

 

آسمان مي گذارم او نيز با گرمي مرا در آغوش مي گيرد .

 

اما اگر آسمان ديگر گريه نکرد چه خواهد شد ؟ در آن زمان من

 

دلتنگي ام را با چه کسي تقسيم کنم ، صداي هق هق گريه ام را

 

چگونه پنهان کنم ، تا او " نداند که در غم رفتنش اين چنين     ميگريم ".

 

 زندگي به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگيرم اما هيچ گاه

 

نيافتم که چگونه از او جدا شوم ، زندگي به من آموخت چگونه در

 

تنهايي ام به آسمان پناه برم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون آسمان

 

زندگي کنم .

 

نمي داني چقدر دلم هواي گريه کردن دارد  شايد آسمان ديگر گريه

 

نکرد ،شايد غم آسمان پايان يافته است . اکنون من مانده ام با بغضي

 

که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من

 

تنها با آسمان مي گريم ....

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  جمعه 1386/05/05 حرف دلمو درساعت12:48 بعد از ظهر توسط نیما | 

 

تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و

 طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت

به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی

او را خواهم یافت؟

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش

کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه

خاطرات مردند.  

دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم

را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و

نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر

برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را

می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

                                    

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  جمعه 1386/04/08 حرف دلمو درساعت11:56 قبل از ظهر توسط نیما | 

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک

خداست‌‌‌‌ ولي مگه خدا هم گريه مي کنه ٫ چرا بايد دل

خدا بگيره دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا

بوي خدا رو حس کنم ٫ اشک خدا را تو يه کاسه جمع

کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و

آسماني شوم!

 آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد ٫  

حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد

خدا غافل شدند ٫ همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت:

 

     خدا دلش از دست آدما گرفته

                                                             

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  پنجشنبه 1386/03/24 حرف دلمو درساعت10:5 بعد از ظهر توسط نیما | 

 

 

میخوام رویه سنگ قبرم این باشه

 

میخوام سنگ قبرم این باشه

 

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

 

قشنگترین خاطره عمرم

 

غروبی که خیلی دل انگیز شد

 

رویه سنگ قبرم بنویس

 

روزی اومد با امید اخر

 

ولی حالا بدرقه راهش

 

داغی که مونده رو دل

 

        مادر

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  جمعه 1386/01/24 حرف دلمو درساعت3:34 بعد از ظهر توسط نیما | 
 

نام : اواره

 

شهرت : سرگردان

 

شغل : گداي محبت 

 

نام مادر: چشم انتظار

 

نام پدر : سلطان غم

 

جرم : به دنيا امدن

 

محکوميت : زندگي کردن

 

مدت گذشته :20 سال

 

تاريخ ازادي : مرگ

 

تلفن :  اه و ناله 

ادرس :  شهر بي مهري - چهارراه انتظار- خيابان

سوزوگداز- کوچهء نامردي- پلاک تنهايي

 

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  یکشنبه 1385/12/27 حرف دلمو درساعت5:5 بعد از ظهر توسط نیما | 


OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV
************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU
********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV
***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU
*** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU
* VEYOUILOVEYOUILOVEY

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  چهارشنبه 1385/05/25 حرف دلمو درساعت10:53 قبل از ظهر توسط نیما | 
 

 

            یا علی گفتیم وعشق اغاز شد

+ اهدا شده به یه عشق اسمونی  دوشنبه 1385/05/23 حرف دلمو درساعت2:23 بعد از ظهر توسط نیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
NimAmiN
دلم تنگ است و مي دانم كه فردايم همين رنگ است. خداوندا دلم با مردماني كه نمي دانند دريا چيست چگونه يكصدا باشد. خداوندا رهايم كن از اين زشتي از اين درياي توفاني رها شوم و به پرواز در ایم

دل نوشته هایه قدیمی
فروردین 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
مرداد 1385
ارشیو
شخصی
اخرین رها شدگان
سالهای دور
عشق ماندگار
مترسک
سخت مثل زندگی
شبنم عشق
کلبه عشق
دلتنگی
اس ام اس
عزیز رفته ایینه بودن کار دلت نیست!
غریبانه ترین عشق پاک
کلبه ی نیلوفری من
پسرتنها
عاشقانه های پویا و مهرنوش
به نام کسی که وجودمون از اوست
دهکده ی بی کسی
عشق جاویدان
سیاره عشق
مارجانیکا
خلوت گزیده
دختر تنها
بهشت گمشده
افسانه
شبنم بهار
گلادیاتر
شراره عشق
بیا حال کن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان